ماڵپەڕی هسارە / وتار / نوره، شاعری که مثله شد

نوره، شاعری که مثله شد

اسلام شاهمرادی 

هه‌ێ ئاو هه‌ێ ئاگر،هه‌ێ ئاگر هه‌ێ ئاو     هه‌ێ ئاو وه‌ ده‌سه‌یل ئاگر ها له‌ ناو

    در این مبحث به حواشی و دردسرهایی که توسط این شعر و شاعرِ آن برای دو تن از مشاهیر عرصه ادبیات و فرهنگ کرمانشاه ایجاد شده است پرداخته خواهد شد اما پیش از آن ذکر مطالبی درباره ی جایگاه این تک بیت و شاعر مرحومش در میان مردم ضروری می نماید.

    این شعر یکی از مشهور ترین ابیاتی است که در مناطق کلهر نشین با اقبال عموم مواجه شده و سرنوشتی جدا از سایر ابیات مشهوری یافته که از گذشته در اذهان عامه ی مردم باقی مانده و سینه به سینه به نسلهای بعد رسیده اند. برخلاف اشعار فولکلور کلهری که عامه ی مردم این مناطق نام سراینده ی آنها را نمی دانند و خواص نیز اغلب این اشعار را به شاکه و خان منصور نسبت می دهند بیت فوق به دو دلیل نام سراینده خود را همواره با خود به همراه داشته است که دلیل اول بر دلیل دوم ارجحیت دارد. دلیل اول را می توان احوالات خاص شاعر به هنگام سرودن این شعر و در لحظه ی مرگ دانست که شهرتی برابر با خود شعر دارد و دلیل دوم را می توان زیبایی شعر برشمرد. خوشبختانه، تقریبا عموم مردمی که به گویش کلهری تکلم می کنند این شعر را شنیده و نام شاعر آن را هم می دانند و در میان خانواده های کلهر زبانی که اندک تعلق خاطری به شعر و شاعری وجود داشته باشد این شعر از نخستین اشعاری است که فرزندان از والدین خود می شنوند. کمتر کسی است که آن را شنیده باشد ولی نام سراینده اش یعنی نوره‌گُلینیــ که نام اصلی اش نورعلی استــ را نداند. در ادامه درباره ی شاعر این بیت یعنی مرحوم نۊره‌ و حالات او در لحظه ی مرگ و دلیل سرودن این شعر به تفصیل سخن خواهم گفت اما پیش از آن باب دیگری (که یکی از مهمترین دلایل نوشتن این سطور است) را باز می کنم.

     سخن از بحث جذاب سرقت ادبی است. بحث سرقت ادبی یکی از مسائلی است که همواره در میان ادبا و شعرای ادبیات فارسی مطرح بوده و شاید عمری به اندازه ی شعر فارسی داشته باشد اما در ادبیات کردی کلهری، با توجه به جوان بودن شعر کلهری عمر چندانی ندارد ــ هرچند نشان داده که قابلیت فراوانی دارد. در میان ادبا، نام محترمانه ی سرقت ادبی، انتحال می باشد که آن هم بسته به نوع سرقت، مراتبی دارد و انواعی، که در اینجا مجال بحث درباره ی آن نیست اما عزیزان علاقمند می توانند جهت فراگرفتن و کسب مهارت لازم در زمینه ی سرقت ادبی و آشنایی با فنون انتحال، به منابعی که در پایان این سطور آمده است مراجعه فرمایند.[۱]

    ادبیات کردی کلهری ادبیاتی نوپاست و برخلاف شعر فارسی که وارد هزاره ی دوم خود شده است، پیشینه ی طولانی ندارد اما شعر کلهری در شاخه ی سرقت ادبی گویی توان آن را دارد که خود را به ادب فارسی برساند و گوی سبقت را از گذشتگان برباید. چه اینکه در همین یکی دو دهه و در حالیکه دوران طفولیت خود را سپری می کند قابلیت خود را در امر انتحال به خوبی به نمایش گذاشته است. و از آنجا که اساس این نوشته بر پایه ی این استدلال است که: ما مردمانی بی حوصله هستیم و از همان اول می خواهیم بدانیم آخرش چه می شود، جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی و… در همین حوالیِ بای بسم الله، اعلام می دارم  که در این مقال ثابت می شود که در امر خطیر سرقت ادبی در حوزه ی شعر کردی کلهری، گناه بر گردن خود شعر یا عوامل دیگری می باشد نه شخص یا اشخاص محترمی که شعر دیگران را اشتباهی به نام خود ثبت، ضبط، منتشر و … می فرمایند و این نکته ای است که تاکنون بر پژوهندگان مخفی مانده است. بر همین اساس بود که گفتیم شعر کلهری توان آن را دارد که در امر انتحال خود را به ادبیات سایر ملل برساند نه شاعر کلهر زبان.

     اما ارتباط نوره گلینی و شعرش با سرقت ادبی چیست؟ در سال ۱۳۸۴ کتابی با عنوان آگرواران به کوشش استاد فرشید یوسفی منتشر شد که مجموعه ای از غزلهای کردیِ کلهری و فارسی کرمانشاهی شاعران متقدم و معاصر را در برداشت و چون در آن سالها کمتر کتابی به زبان کردی نشر می یافت تقریبا مورد استقبال هم قرار گرفت. انصافا در کل کار بدی هم نبود. اگر کتاب آگرواران را یکی از نخستین آثار منتشر شده با رویکرد به ادبیات بومی بدانیم باید این را بپذیریم که این کتاب نخستین اثر بومی در امر آموزش سرقت ادبی هم هست؛ آن هم از طرف کسی که مطمئنا با مساله ی انتحال و درگیریهای شاعران ادب فارسی در طول چند قرن آشناست و خود حد و حدود سرقت و تعاریف آن را نیک می داند. در کتاب مذکور و در چاپ اول آن (نمی دانم به چاپهای بعدی رسید یا نه) ده غزل از استاد فرشید یوسفی آمده است. در صفحه ی ۸۴ غزلی از استاد فرشید یوسفی با عنوان شیتی پی شیتی آمده است که بیت اول آن این بیت است:

                                    ای آو ای آگر، ای آگر ای آو          آگر کُشانَیل آگر ها وَ ناو

درست است؛ این همان بیتی است که در آغاز این بحث درباره ی شهرت آن و شاعرش یعنی نوره‌ گلینی در میان مردم دادِ سخن دادیم. در این کتاب از الفبای کردی استفاده نشده است اما این همان شعر است فقط استاد یوسفی به درستی اندکی تصرف در آن روا داشته و عبارت «هه‌ێئاو وه‌ ده‌سه‌یل» را که عبارتی ناپسند و ناخوشایند است و با ذوق مشکل پسند ایشان سازگار نبوده را حذف کرده و بسیار استادانه و بجا، به تغییر آن مبادرت ورزیده و به جای آن عبارت «آگر کشانیل» را گذاشته است و به درستی اشاره ای به نام سراینده ی اصلی آن یعنی مرحوم مظلوم نۊره‌نداشته است. سپس از آنجا که استاد به پیشینه اساطیری و همینطور میمنت و مبارکیِ عدد هفت واقف بوده، شش بیت دیگر که به احتمال زیاد از خودِ خود استاد باشد همچون حرز و تعویذ به آن یک بیت افزوده و از آن غزلی هفت بیتی بنا کرده است تا لابد هم احتمال شوم بودن انتحال را بی اثر کند و هم چشم زخمی به آن غزل و خصوصا به خود ایشان نرسد. درباره این غزل هفت بند که استاد ساخته اند و بکارت افکار و مضمونهای شگفت آور و معانی بلند و درآمدن از مضایق بیانی و بدیعی و عروضی آن، که آدم را به یاد رستم دستان و گذر از هفتخوان می اندازد البته می توان رساله ها نوشت اما از آنجا که نه سواد و نه زمان، هیچکدام نگارنده بی یاور این سطور را یاری نمی کنند لذا تک و تنها به ذکر حواشیی اندک درباره ی بیت نخست این غزل می پردازد و تجسس درباره ی شش بیت باقیمانده را به پژوهندگان دیگر می سپارد ــ هر محقق یک بیت.

      اما این فقط ظاهر کار است و از آنجا که نگارنده ی این سطور در امور انتقادی و پژوهشی و علمی، هرگز به حدس و گمان متوسل نمی شود و بسیار موشکافانه و دقیق عمل می کند، خصوصا که روش صحیح تحقیق را از استاد معنوی خود یعنی استاد محمد علی سلطانی، به ویژه در تذکره ی مستطاب حدیقه ی سلطانی آموخته است لذا با توجه به ضیق وقت، در این لحظه به بررسی احتمالات درباره این حادثه می پردازد؛ احتمالاتی که ممکن است معاذالله به اثبات اتهام استاد یوسفی در خصوص ارتکاب به عمل شنیع سرقت ادبی بینجامد. احتمال اول درباره ی نام نبردن از شاعر اصلی این است که: آقای یوسفی فراموش کرده باشند؛ یعنی یادشان رفته باشد که یادی از شاعر اصلی این شعر به میان بیاورند. احتمال دوم: وسایل چاپ در سال هشتاد و چهار خورشیدی آنقدر امکانات نداشته و پیشرفته نبوده که بتوان با آن مانند ورد دوهزار و سیزده پاورقی و گیومه و نقل قول و اینها نوشت. احتمال سوم اینکه آن سالها رسم نبوده که اگر شعر کسی را برداشتیم و شش دانگ به نام خود زدیم از مالک اصلی نام ببریم. احتمال چهارم اینکه لازم نبوده که نامی از شاعر اصلی به میان بیاید، اصلا از شاعر اصلی نام بیاوریم که چه؟ و این احتمال به یقین نزدیکتر است. احتمال پنجم را می توان سرقت ادبی دانست که کار بسیار بدی است. احتمال ششم: دور نیست که استاد برای نجات این شعر از بلای شفاهیگری، آن را به ثبت رسانیده و مکتوب کرده و برای صیانت از آن در مقابل دیگر سارقان احتمالی، به نام نامیِ خود بیمه فرموده باشند. باری، با این که چند مورد از احتمالات فوق، بسیار وسوسه کننده می باشند (ضمن تصدیقِ تمدیدِ آداب و رسوم احتمال سوم تا این لحظه) لذا نگارنده با دارا بودن شمّ پژوهشی مخصوص و طبق بندِ به آب داده شده یِ احتمال ششم، آقای فرشید یوسفی را کلا از اتهام انتحال مبرا دانسته و عمل ایشان را مصداق بارز ایثار، و نوعی بیمه گریِ منحصر به فرد و ابتکاری می داند و برای ایشان آرزوی سلامتی و طول عمر هم می کند.

     اما چرا استاد یوسفی یک عبارت از شعر را تغییر داده و آن را همانطور که بوده نیاورده است؟ درست نیست که آن را خطای حافظه بپنداریم. به نظر می رسد که دست بردن آقای یوسفی در شعر نۊره‌ اتفاقی نبوده و عملی ظریف و کاملا هوشمندانه بوده و نشان دهنده ی تسلط و احاطه ی ایشان بر شعر می باشد. اگر دقت کرده باشید و یک بار دیگر شعر نۊره‌ گلینی را از نظر بگذرانید و بر روی عبارت تغییر یافته ی هه‌ێ ئاو وه‌ ده‌سه‌یل اندکی تأمل بفرمایید ملاحظه می کنید که این عبارت بویی از اصالت و کهنگی با خود دارد و به نوعی قدمت شعر هم در همین عبارت نهفته است که مطمئنا استاد یوسفی زیرکانه آن را تغییر داده اند. احتمالات: احتمال اول اینکه عبارت کهنه و مستعملی بوده است و به طور کلی گنگ و نا مفهوم و مهجور، و امروزه کمتر کسی آن را می فهمد. احتمال دوم که بسیار بدبینانه است و در شأن هیچ محققی نیست و به فکر هیچ محقق راستینی نمی رسد این است که اگر بر فرض محال، عمل استاد یوسفی را مصداق سرقت ادبی بپنداریم، استاد بیم آن داشته که عبارت به آن کهنگی، کسی از ادبا و گردن خوردانِ عرصه ی شعر را به شک بیندازد که زبان این شعر با سبک بیان شعری و حتی محاوره ی استاد همخوان نیست و ممکن بوده حرف و حدیثی و شک و شبهه یی پیش آید و کَند و کاوی صورت بپذیرد گندی بالا بیاید و دردسری متوجه گردد. احتمال سوم اینکه عبارت مذکور یک عبارت روستایی و بی کلاس بوده و در دهه هشتاد در شهر کرمانشاه از مصادیق دهاتی گری به حساب می آمده و استاد با درایت خاصی عبارت هوشمند آگر کشانیل را به جای آن برساخته است که اصطلاحی است شهری تر و امروزی تر و به لهجه ی کرمانشاهیان عزیز نزدیکتر؛ تازه آدم را به یاد عزیزان آتش نشانی هم می اندازد. احتمال چهارم: اصلا شاید استاد خواسته به وسیله این عبارت شگفت و با ایهام تناسبی زییا، هم شعر را از سادگی و بی مزگی درآورد و هم لباسی بدیع بر تن شعر بکند و هم یاد زحمت کشان عرصه ی آتش نشانی را گرامی بدارد که مظلومان تاریخند و با اینکه در مواقع آتش سوزی هم همیشه به موقع        می رسند کسی از آنها یادی نمی کند چه بسا خود استاد یا یکی از اقارب ایشان را هم از بلیه ی آتش سوزی رهانیده باشند. به هر حال نگارنده می کوشد که احتمال چهارم را که قسمتی از احتمال سوم را هم در بر دارد با کمال میل برگزیند و از اینکه ناگزیر بوده احتمالی از جنس احتمال دوم را هم مطرح کند شرمنده است.

     اگر یادتان باشد در آغاز این بحث گفتیم که بر خلاف ادبیات سایر ملل، عمل انتحال در شعر کلهری اغلب به خود شعر و گاهی به شاعری که شعرش سرقت شده بر می گردد نه به کسی که متهم به انجام عمل انتحال است. یعنی این خود شعر است که مقصر است و ظرفیت انتحال و سرقت ادبی را با خود به همراه دارد و هر آن در کمین خویش نشسته است. مثلا اگر همین شعر مرحوم نوره دو روز قبل از مرگ به ذهنش می رسید و وی فرصت می یافت که آن را در کنار سایر اشعار در دفتر شعرش ثبت کند هرگز به ذهن کس دیگری حلول نمی کرد و چنین وسوسه کننده نبود. همینطور اگر شعر مذکور بی عیب بود جناب استاد یوسفی لازم نبود به زحمتی مضاعف بیفتند و علاوه بر… شعر را اصلاح هم بفرمایند. شک نیست که اگر مرحوم نوره زنده بود به دلیل ایجاد این همه زحمت، از محضر استاد یوسفی شرمنده می شد. اینها نکات مهمی است که نباید از نظر دور داشت و بی جهت به دیگران انگ انتحال زد. نتیجه ی اخلاقی و مهمی که لازم است یادآور شوم این است که انسان نباید با حدس و گمان و بدون بررسی احتمالات و بدون تحقیق، درباره ی دیگران قضاوت کند بلکه همیشه باید نیمه ی پُرِ پیمانه، یا همان لیوان خودمان را ببیند و گرنه ممکن است کسی را بی جهت به معصیتی که نکرده متهم گرداند. چنان که پیداست نگارنده در این سطور نه تنها نیمه پر لیوان را دیده بلکه کوشیده است نیمه خالی آن را هم پر گرداند. باشد که دیگر محققان و پژوهندگان نیز چنین روشی را اتخاذ کنند و با بررسی دقیق و موشکافانه و خصوصا روش مدرن بررسی احتمالات، به استقبال حواشی بروند و بد بینی های بی جهت را از صفحه افکارشان پاک کنند تا همه چیز به خیر و خوشی ختم شده، گَرد کدورتی بیجا برنخیزد.

     اما نۊره‌ کیست و دلیل سرودن این شعر چه بوده است؟از زمان کودکی همیشه شنیدن نام نوره و این تک بیتش، برای نگارنده با حسی غریب توأم بوده است به این دلیل که شاعر، این بیت را در لحظه ای مه آلود سروده است. داستانی که گرد نوره و این شعرش هست از این قرار است که: نوره هزار و یک اسم خداوند را می دانسته و در یک آن، حالی بر او دست داده و تمامی آن هزار و یک اسم را بر زبان رانده و بعد از ذکر نام هزار و یکم، آتشی در درون او زبانه می کشد که دیگران را از این حال او خبر نیست. پس فریاد بر می دارد که: سوختم. اطرافیان که حال او را درست درنمی یابند بر روی او آب می ریزند و نوره خطاب به اطرافیان و در پاسخ بی خبری و درک سطحی آنها، این بیت بلند را پیش از جان دادن می گوید:

                            هه‌ێ ئاو هه‌ێ ئاگر،هه‌ێ ئاگر هه‌ێ ئاو     هه‌ێ ئاو وه‌ ده‌سه‌یل! ئاگر ها له‌ ناو

    نورعلی گُلینی معروف به نوره گلینی در روستای چمن گُلین از توابع شهرستان گیلان غرب می زیسته. در کتاب سرپل زهاب در گذر تاریخ تألیف منوچهر کمری و رضا جمشیدی؛ ۱۳۸۴، چ اول، انتشارات چشمه هنر و دانش، ص ۳۱۹ ذیل نام سرباغ گلین از نوره یاد شده است. از جزئیات زندگی او اطلاعدقیقی در دست نیست.

     اما مرحوم مغفور نوره، بزرگوار دیگری را هم به زحمت انداخته است و آن بزرگوار کسی نیست جز استاد محمد علی سلطانی.  استاد محمد علی سلطانی در تذکره ی شش جلدی حدیقه ی سلطانی که به سیاق تذکره های ادبیات فارسی همچون مناقب العارفین افلاکی و ریاض العارفین رضاقلی خان هدایت و دیگر تذکره های قرون گذشته، به زندگی و شعر شاعران استان کرمانشاه پرداخته، احوال و آثار شاعران برجسته ی کرد کرمانشاه را از عهد تیموری تا عصر حاضر در کتاب خود جمع آورده است. نوره در اینجا هم مایه ی دردسر شده و جناب سلطانی را وادار به پریشان گویی کرده است. در صفحه ۱۸۲ کتاب حدیقه سلطانی جلد چهارم، اطلاعاتی راجع به نوره گلینی در چهار خط آمده که بدون تردید هیچکدام درست نیست و کاملا گمراه کننده است. چنان که پیشتر هم گفته شد تمام کسانی که نام نوره را شنیده اند وی را با آن تک بیت معروفش می شناسند حال آنکه در این کتاب هیچ اشاره ای به این بیت و وضعیت نوره در هنگام سرودن آن ــ که شاید مهمترین اتفاق در زندگی وی بوده باشد ــ نشده است. همین مساله باعث شد که ذهن نگارنده متوهم به وجود یک نوره گلینی دیگر گردد که پس از بررسیهای به عمل آمده، و ماهها جستجو و آمد و شد، معلوم گردید که غیر از این یک فقره، نوره گلینی دیگری هرگز وجود نداشته است. هیچکدام از اشعاری که مولف حدیقه ی سلطانی به نوره نسبت داده از او نیست. اشعاری که در حدیقه به نوره نسبت داده شده نه با گویش محل زندگی و محیط جغرافیایی او سنخیت دارد نه با اشعار دیگری که از او به جا مانده؛ از آن جمله غزلواره ای از او باقی مانده که با آنچه در حدیقه از او نقل شده بسیار متفاوت است. در اینجا به دلیل رعایت پاره ای مسائل ادبی – امنیتی، از آن غزلواره، بیت یا ابیاتی ذکر نمی شود. نسخه کامل این شعر در کتاب فرهنگ عامه کُرد تألیف دکتر موسی پرنیان موجود است علاقه مندان و نوآموزان عزیز می توانند برای شروع، ابیات غزل نوره را مستقیما از آن کتاب برداشته و جهت تمرین و دست گرمی و بدون هیچ مانعی در کتاب یا مجله ای به نام خود نشر، یا در محفل و مجلسی به نام خود انشاد کنند. اشعار دیگری نیز از وی در افواه هست که از نظر زبانی با آنچه در حدیقه به او نسبت داده شده به کلی متفاوت است. در حدیقه تنها موردی که با قطعیت نمی توان آن را رد کرد این است که او را مقارن حکومت محمد شاه قاجار۱۲۵۰-۱۲۶۴ دانسته که با توجه به سایر اطلاعات اشتباه و نامربوطی که به او نسبت داده شده در صحت این حدس نیز جای شک است. استاد سلطانی نوشته است: از شواهد امر مقارن حکومت محمد شاه قاجار است. اما اگر شواهدی که آقای سلطانی به آنها دسترسی داشته همین اطلاعات اشتباهی بوده که آنها را در کتاب آورده باید در این قول هم تردید کرد. جالب است که آقای سلطانی، گلین را از توابع ماهیدشت دانسته است! شاید استاد صرفا به دلیل پسوند «گلینی» که در نام یکی از روستاهای ماهیدشت به نام «لعل آباد گلینی» یا اسم مشابه دیگری وجود دارد به اشتباه افتاده باشند. لعل آباد گلینی که از دهه سی به بعد خالی از سکنه شده است کلا هیچ ارتباطی با نوره ندارد. محل زندگی نوره در چمن گلین بوده که یکی از روستاهای گیلان غرب است و از چمن گلین تا ماهیدشت کیلومترها فاصله است. گلین مجوعه ی چند روستا است که در حد فاصل شهرستان های سرپل زهاب و گیلانغرب واقع شده اند به طوریکه روستاهای بالا دست از توابع سرپل زهاب و پائین دستی ها از توابع گیلانغرب محسوب می شوند. میان این روستاها و ماهیدشت، شهرهای سرپل زهاب، دالاهو و اسلام آباد واقع شده اند و از گلین تا ماهیدشت حدود صد و چهل ــ پنجاه کیلومتر فاصله است. یعنی اگر کسی بخواهد از هر کدام از روستاهای گلین به ماهیدشت برود ابتدا باید حدود سی کیلومتر تا سرپل زهاب طی کند سپس با احتیاط از گردنه ی پاطاق بگذرد، شهرستان دالاهو را رد کند، هنگام ورود به جاده ی خسرو آباد حمد و سوره ای نثار روح خود کرده، سپس اسلام آباد را هم پشت سر بگذارد و با سرعت مطمئنه و ضمن بستن کمر بند ایمنی از جاده ی کریم حاصله عبور کرده، سپس خود را از گردنه ی کج و معوج حسن آباد بالا کشیده بعد کمی باریک شده تا تنگه ی مرصاد را به راحتی پس پشت بگذارد و اگر جان سالم به در بُرد، حدود سی ــ چهل کیلومتر دیگر طی الارض کند تا به ماهیدشت برسد. نادیده گرفتن این همه راه؟! هیچ معلوم نیست استاد این اطلاعات را از کجا آورده است.

     در جلد چهارم حدیقه سلطانی صفحه ۷۰، در اشعاری که به رحیم خان سرونوی ماهیدشتی نسبت داده شده بیتی هست که می توان آن را طور دیگری هم تصحیح و قرائت کرد و مضمون آن را تلمیحی به نوره گلینی و ماجرای سوختنش دانست. بیت مورد نظر این بیت است:

                                    چون نُور گِلین گُر اگُر گَردم        دور بون وَ دَورم، نسوزین مردم

که اگر بدون توجه به اعراب گذاری استاد سلطانی آن را این طور معنی کنیم:«ای مردم اگر من نیز همچون نوره ی گلین (نوره گلینی) آتش گرفتم، از من فاصله بگیرید مبادا که بسوزید» می توان هم به شهرت نوره در آن زمان معترف شد و هم به صورت تقریبی زمان حیات او را حدس زد. البته اگر ضبط و تصحیح استاد سلطانی، یعنی «نُور گِلین» درست باشد و معنی بدهد، حرف و حدیثی باقی نمی ماند. آقای سلطانی درباره ی رحیم خان سرونوی ماهیدشتی اطلاعاتی ارائه داده از جمله اینکه او را معاصر و معاشر سید یعقوب ماهیدشتی دانسته و تولد و وفات سید یعقوب را ۱۲۲۸ ــ ۱۳۰۱ هجری قمری ذکر کرده است. البته در سرگذشت خود سید یعقوب مطلب به یکباره قطع می شود و دیگر معلوم نیست که دقیقا سال تولد و مرگش چه سالی بوده است. به فرض صحت آنچه که درباره ی تصحیح بیت رحیم خان گفته شد، همینطور اگر اطلاعات آقای سلطانی درباره رحیم خان و همین طور اشعاری که در حدیقه به وی نسبت داده شده درست باشد باید نوره گلینی را دست کم متعلق به عهد ناصری یا پیش از آن دانست. زیرا در زمان رحیم خان، نوره گلینی آنقدر معروف بوده که با وجود نبودن وسایل و امکانات ارتباطی آوازه اش از گلین تا ماهیدشت رسیده و رحیم خان با اینکه نابینا هم بوده از سرنوشت او مطلع بوده است. به ویژه که نوره تک بیت معروفش را در واپسین دم حیات سروده است.

    اکنون نوبت بررسی احتمالات است اما بعد از یک سوال: چرا با وجود اینکه همگان نوره را با آن بیت معروفش می شناسند استاد سلطانی  در سرگذشت نوره ذکری از آن بیت معروف به میان نیاورده است؟ احتمال اول اینکه استاد سلطانی آن بیت را نشنیده باشند. احتمال دوم اینکه استاد آن بیت را شنیده اما فراموش کرده آن را در کتاب بیاورد. احتمال سوم اینکه جناب استاد آن بیت را شنیده و خواسته آن را در کتاب بیاورد اما آن را برای روز مبادا نگه داشته است: مثلا روزی کتاب شعری از خود چاپ کند و… احتمال چهارم اینکه استاد به شیوه ی دانشگاه پیام نور عمل کرده، یعنی پژوهش از راه دور انجام داده باشند مثلا از طریق تلفن و پیامک و بلوتوث و اینترنت و اینها تحقیق کرده باشند و شخصا به نزدیکی محل سکونت نوره قدم رنجه نفرموده باشند بنابراین عده ای شیر پاک خورده یا سود جو و ناقلا یا رفیقان ناباب، سرِ حضرت استاد را گول مالیده باشند. احتمال پنجم اینکه استاد سلطانی درباره ی نوره از استاد یوسفی تحقیق کرده باشند. احتمال ششم اینکه آقای سلطانی از آقای یوسفی خجالت کشیده باشند یعنی موقعی که شعر استاد فرشید یوسفی را در نسخه ها و دست نوشته های نوره گلینی دیده…! احتمال هفتم اینکه استاد سلطانی موقعی که فهمیده اند نوره گلینی دویست ــ سیصد سال پیش، شعری از استاد یوسفی را به نام خود مشهور کرده اند از بیم بد آموزی یا به جهت تنبیه، ذکری از آن به میان نیاورده باشند و به همین خاطر او را چنان پخش و پلا کرده باشند که هیچ محققی نتواند جمعش کند. احتمال هشتم اینکه استاد سلطانی و استاد یوسفی با هم دوست یا بچه محل قدیم و اینها باشند. احتمال نهم اینکه یک نوره گلینی دیگری هم بوده که سرنوشت و اشعارش با نوره گلینی مورد بحث ما به هم آمیخته یا آویخته باشد. در اینجا می بینیم که هیچکدام از احتمالات مطرح شده عاقلانه و مقنع به نظر نمی رسد و با شعار نگارنده ی این سطور هم همخوان نیست لذا حقیر در اینجا به دلایلی از فاش نام مقصر اصلی این سرقت خودداری کرده اما شخص نوره را مجرم دانسته و جرمی در حد و حدود معاونت یا مباشرت در جرم را برای ایشان قائل است. باری، نگارنده از طرف نوره و بازماندگان احتمالی وی و همینطور تمامی کسانی که به هر نحوی شناختی از نوره دارند از این دو بزرگوار عذر خواهی می کند امید است این بزرگان دردسرهای نوره را نادیده گرفته و از آنجا که بخشش از بزرگان است، به چشم اغماض در خطاهای وی نگریسته او را به بزرگی خود ببخشایند و از پروردگار ستارالعیوب نیز بخواهند که خطاهای نوره را بپوشاند. چه بسا اگر نوره می دانست که این تک بیت بعدها مایه ی درد سر می شود خودش شخصا وارد عمل می شد. یعنی یا اصلا این شعر را نمی گفت و یا پیش از مرگ راه را بر هرگونه خطا می بست و خطاب به اطرافیان می گفت: «ای نابخردان! آب، چه بر من می ریزید؟! این آب را هدر ندهید که کار من از آب پاشیدن گذشته است آن را بگذارید برای دویست ــ سیصد سال بعد و با آن استاد فرشید یوسفی را خاموش کنید که ایشان در آن سالها که کم آبی بیداد می کند چنین شعری می سرایند و آن وقت در آن بحران بی آبی یا باید شاهد سوختن تمام قد استاد باشید و مثل جغد فقط نگاه کنید یا باید برای خاموش کردن حضرت استاد از بیل و کلنگ استفاده کنید! راستی…آهان! تا یادم نرفته است کمی از آن آب را هم به سر و صورت استاد سلطانی بزنید قربان دستتان…!» البته این دلنگرانی اخیر نوره بی مورد بوده است زیرا طبق شواهد موجود، آن مرحوم از روابط حسنه ی استاد یوسفی با آگر کُشانیل یا همان آتش نشانی بی اطلاع بوده است.

     اکنون که پایان کلام فرا رسیده، فقط نام مقصر ردیف اول این پرونده است که مکتوم مانده که طبق روال این جستار با ذکر یک احتمال از نام مقصر اصلی رونمایی می شود: احتمالا نوره خودش می خواسته این اعترافات را بکند اما ضربت بویحیی مجالش نداده است. اما آیا هیچ عقل سلیمی این را می پذیرد؟ مگر نه اینکه شعر یکباره به شاعر الهام می شود و شاعر را غافلگیر می کند؟ اگر این شعر کمی زودتر از مرگ به ذهن نوره می رسید این همه تباهی به بار نمی آمد. اصلا چرا این بیت پر حاشیه خودش را به ذهن استاد سلطانی نرساند تا در ذیل نام نوره از آن یاد شود؟ چرا خودش را به استاد یوسفی تحمیل کرد؟ اینها سوالاتی است که پاسخ آنها در این پروژه مجهول ماند. درست است که ظاهرا جناب بویحیی یا همان عزرائیل خودمان موجبات این تباهی را فراهم آورده چرا که یک لحظه به نوره فرصت نداده تا آخرین وصایایش را بکند و مهمترین حرفهایش را بزند اما اگر خود شعر کمی زودتر خود را به ذهن نوره می رساند و به او الهام می شد آیا این همه ویرانی به بار می آمد؟

     نگارنده ی این سطور از درگاه حق و از اعماق وجود خود برای این دو استاد عزیز، عمر نوح را آرزو می کند تا بدین وسیله پیشدستی کرده و حال جناب بویحیی را بگیرند(چنانکه تاکنون گرفته اند) تا گَرد کدورتی که برخاسته بنشیند و روح سرکش نوره راضی و رام گردد؛ انشاالله.

[۱] بهره مندی شاعران از شاعران، دکتر مرتضی فلاح میبدی، ۱۳۸۵، نشر قطره. نیز رک: همایی در فنون بلاغت؛ محمد شریفی در فرهنگ ادبیات فارسی؛ احمد راسخی در مقاله ی انتحال آفتی آرمیده بر ساحت قلم. و مهمتر از همه: آگرواران، فرشید یوسفی، ۱۳۸۴، ص ۸۴٫

چاوێک بخشێنە بۆ ....

چەوەیلد ت – عۆزرا پەڕمووز

ت بەو بۊش لە کام دەسم بشارمەدەو ؟ لە وەرماێ ئشکەفت کام دەم ؟ لە …

بۆچوون بنووسە

ئیمەیلەکەتان نیشان نادرێت.خانە داواکراوەکان نیشانە کراون. * بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *